
خوشحالیدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.خوشحالی را می توان در چیزهای بسیار کوچکی یافت...در نوازش گربه ای که دنبالت راه می افتد و با میو میو هایش با تو حرف می زند...در محو شدن در زیبایی یه گیاه که شاخه هایش از لبه پله های بلند آویزان شده...در گل های ناز رنگارنگ کنار هم...در دیدن کلاغی که به تو خیره می شود...در خرید کتاب هایی که مدتی است صدایت می کنند...در پیاده روی طولانی برای خرید مجله ای که به موضوعی که دوست داری، پرداخته است......
ادامه مطلب
Songدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.Once Upon A Time Musical Episode...
ادامه مطلب
آخریندر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.نمی دانم چطور آغاز کنم این آخرین را…بگذار ساده بگویم. این فصل از داستان تمام شده است. مدتهاست که تمام شده است، اما فهمیدن این پایان برایم زمان برد. نمی دانستم که چرا نوشتن سخت شده است. چرا سرزدن، خواندن و دوره آرشیو جذابیتی ندارد. و بعد فهمیدم...شخصی که در این نوشته ها و صفحات حضور دارد، خیلی وقت است که رفته است...نه که نباشد، که تغییر کرده... زمانی اینجا، جای "دلنوشته های تنهایی" بود...و من اینجا، میان کلماتم، اشک می ریختم ...
ادامه مطلب
پاک شدن نوشته هام و یکی از وبلاگ هام خیلی اعصابمو به هم ریخت. در حدی که حدود یه ماه نتونستم بیام. حتی از بقیه فضاهای مجازی هم کناره گیری کردم. بلاگفای لعنتی... حیف که نمیشه این همه نوشته رو منتقل کرد جای دیگه. حیف که من از این بلاگفای لعنتی کلی خاطره داره. حتی خیلی قبل تر از اینکه وبلاگ داشته باشم. نوشته های یک سالم پاک شده. اما خوبه که همه درفت هاشونو دارم. وبلاگم رو درست می کنم، فقط ممکنه عنوان ها رو یادم رفته باشه. ولی کم کم درستش می کنم. و دوباره می نویسم......
ادامه مطلب
دلم برای اینجا تنگ شده. برای نوشتن، برای خواندن، برای سادگی و صداقت یک وبلاگ با نویسنده ای گمنام. منظورم از اینجا، فقط وبلاگ خودم نیست، منظورم فضای وبلاگ نویسی است. چقدر ساده و سریع همه چیز را تبدیل می کنیم به نوستالژی و بعد دلمان تنگ می شود و از خوبی های گذشته می گوییم. غافل از اینکه... دلم تنگ شده برای چند سال پیش...وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی، بدون لایک، بدون فوروارد، بدون این...این...نمی دانم اسمش را چه بگذارم...تب...آری...بدون این تب وسواس گونه اعتیاد آور سیری ناپذیر برای به اشتراک گذاشتن، دیده شدن، شناخته شدن، تعقیب دیگران...بودن...تب بودن در جهانی که مجاز...
ادامه مطلب
یک لحظه دلم خواست تمام ظروف روی میز پذیرایی را پرت کنم روی زمین و فریاد بزنم و میز را پرتاب کنم توی دیوار روبرو. یک لحظه دلم خواست تمام ظرف ها را بشکنم و میز را از وسط نصف کنم. یک لحظه دلم خواست تمام آنچه درونم می گذرد را در واقعیت پیاده کنم. فریاد بزنم و بشکنم...بشکنم... یک لحظه دلم خواست... ...
ادامه مطلب
خوشحالی را می توان در چیزهای بسیار کوچکی یافت... در نوازش گربه ای که دنبالت راه می افتد و با میو میو هایش با تو حرف می زند... در محو شدن در زیبایی یه گیاه که شاخه هایش از لبه پله های بلند آویزان شده... در گل های ناز رنگارنگ کنار هم... در دیدن کلاغی که به تو خیره می شود... در خرید کتاب هایی که مدتی است صدایت می کنند... در پیاده روی طولانی برای خرید مجله ای که به موضوعی که دوست داری، پرداخته است... خوشحالی به همین آسانی است... ...
ادامه مطلب