نمی دانم چطور آغاز کنم این آخرین را…
بگذار ساده بگویم. این فصل از داستان تمام شده است. مدتهاست که تمام شده است، اما فهمیدن این پایان برایم زمان برد. نمی دانستم که چرا نوشتن سخت شده است. چرا سرزدن، خواندن و دوره آرشیو جذابیتی ندارد. و بعد فهمیدم...شخصی که در این نوشته ها و صفحات حضور دارد، خیلی وقت است که رفته است...نه که نباشد، که تغییر کرده...
زمانی اینجا، جای "دلنوشته های تنهایی" بود...و من اینجا، میان کلماتم، اشک می ریختم و فریاد می زدم و سقوط می کردم...میان تاریکی و خلاء...یک Fallen Angel بدون بال هایش…زمانی بود که از جنگیدن و ادامه دادن خسته بودم...خیلی خسته...ناامیدی محض...تاریکی تمام...دلم...قلبم...خودم را در اتاقی تاریک به زنجیر کشیده بودم...و هیولای بی احساسی کنترل همه چیز را در دست داشت...هیولایی که پشت نقاب هایی که از چهره من زندانی ساخته بود، پنهان شده بود...
اما من انگار هیچگاه از مبارزه دست نکشیده بودم...حتی زمانی که ناامید بودم...من دور از چشم هیولا قوی شدم...آنقدر که شکستش دادم...آنقدر که دیوارهای زندان را شکستم و بعد از سالها نفس کشیدم...تغییر کردم...بال هایم را یافتم...پر پروازم را...و سرانجام بال هایم را گشودم...
قصه ادامه یافت...قصه DarkAngel...و حالا باید یک مبارزه قدیمی را تمام می کردم...مبارزه Dark و Angel...این دو مدام برای کنترل مبارزه می کردند...نور و تاریکی در یک جنگ دائمی...و اینجا بود که احساس کردم به بن بست رسیده ام...هرگاه یکی پیروز می شد، دیگری قوی تر برمی گشت و من از این تنش درونی خسته شده بودم...تا اینکه فهمیدم راه را اشتباه رفته ام...مبارزه راه حل نبود...راه حل، پذیرش بود...پذیرش هردو بخش وجودم...و قدرت مساوی هردو...
و چقدر شیرین بود دوستی Dark و Angel ...و وقتی این دو یکدیگر را پذیرفتند...وقتی تاریکی و نور برابر شدند و به هم پیوستند...جادو رخ داد...DarkAngel کامل شد...من خودم را پذیرفتم...همانطور که بودم...با وجود تمام بدی ها و خوبی ها...
این پذیرش آرامش به همراه داشت...و شناخت...و چقدر شیرین بود...
و من تغییر کردم...دوباره...و می دانم باز هم تغییر خواهم کرد...این نوع تغییر، تغییر ماهیت نیست...یک تولد دوباره است...یک تناسخ...مثل آتش گرفتن ققنوس...مثل پوست انداختن مار...و با هر تولد، همواره خودم خواهم بود...اما یک من جدید...
چرا مدام تغییر می کنم و چرا می دانم باز هم تغییر خواهم کرد؟ چون محدودیت را نمی توانم تحمل کنم. به محض اینکه احساس کنم تعاریف، کلمه ها و برچسب ها، برایم جعبه ای ساخته اند، حتی در ذهن خودم، تلاش می کنم آن جعبه را بشکنم...
و حالا اینجا حس همان جعبه را دارد...و من حس ماری را دارم که دیگر در پوست قدیمی خود، جا نمی شود...
این فصل از داستان تمام شده است...و با اینکه من همچنان DarkAngel هستم، اما این نام نمی تواند در داستان جدید همراهم باشد...اسامی نیز با خود محدودیت ها و آزادی هایی می آورند...مدت ها دنبال نام جدیدی گشتم که هم DarkAngel باشد و هم حس درستی برای من جدید داشته باشد...DarkAngel در طول تاریخ و اساطیر و افسانه ها، نام های متعددی داشته...Loki که راز آتش را در معامله ای آموخت...پرومتئوس که آتش دانش را از زئوس دزدید و به انسان ها بخشید...Lucifer...آورنده نور...ستاره صبح...
و این داستان ادامه دارد...
نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۷/۰۱ساعت 10:30 توسط DarkAngel|
...و سرانجام بال هایم را گشودم...ما را در سایت ...و سرانجام بال هایم را گشودم دنبال میکنید
برچسب: آخرین, نویسنده: بازدید: 54