دلم برای اینجا تنگ شده. برای نوشتن، برای خواندن، برای سادگی و صداقت یک وبلاگ با نویسنده ای گمنام. منظورم از اینجا، فقط وبلاگ خودم نیست، منظورم فضای وبلاگ نویسی است. چقدر ساده و سریع همه چیز را تبدیل می کنیم به نوستالژی و بعد دلمان تنگ می شود و از خوبی های گذشته می گوییم. غافل از اینکه...
دلم تنگ شده برای چند سال پیش...وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی، بدون لایک، بدون فوروارد، بدون این...این...نمی دانم اسمش را چه بگذارم...تب...آری...بدون این تب وسواس گونه اعتیاد آور سیری ناپذیر برای به اشتراک گذاشتن، دیده شدن، شناخته شدن، تعقیب دیگران...بودن...تب بودن در جهانی که مجازی است و نیست، اما واقعی تر از بودن واقعی در دنیایی واقعی شده است...اینجا هم مجازی است...اینجا هم نهایتا مجموعه است از صفر و یک...من با مجازی بودن مشکلی ندارم...البته دارم...اما نه صرف مجازی بودن محل...که مجازی بودن...ما مجازی شده ایم...ما زندگی یادمان رفته...ما بودن، حضور، زندگی یادمان رفته...یا از ابتدا بلد نبوده ایم...نمی دانم...
ترس نبودن، این بزرگترین ترس انسان، ما را دچار این تب بودن کرده که روز به روز هم درجه اش بیشتر می شود...
هرکس را می بینی مسخ صفحه ای مجازی است...و به جای تفریح، به جای لذت بردن از لحظه، به جای دیدن...دیدن با چشم های واقعی...لحظات را محو و کوچک می کند پشت لنز تک چشم مجازی و به اشتراک می گذارد...اسیر بندی است به نام اینترنت و وای فای تا با دنیا در ارتباط باشد...غافل از اینکه دنیای واقعی را ترک کرده است...
متن ها را که می خوانی...همه مشابه، تکراری، خسته کننده، بی روح...جملاتی که اینقدر خوانده ای که دیدنشان حالت را بهم می زنند...
کنار دیگران هم که هستی، هرکس غرق دنیای مجازی است...اولین چیزی که می پرسد اطمینانی برای اتصال به دنیای مجازی است...کنار توست اما پیام هایش را چک می کند...و اگر خیلی حواسش بهت باشد، بخشی از دنیای مجازیش را نشانت می دهد...
روح و ذهنم دچار تهوع شده اند...تهوع از مجازی بودن...
و من اصلا نیامده بودم اینها را بگویم...می خواستم بنویسم از هوای بارانی و پاییزی...از اینکه دلم پیاده روی در بلوار کشاورز می خواهد با رفیق...از اینکه دیروز تمام قدم زدن هایمان را مرور کردم...از اینکه چه حس خوبی دارد، بیدار شوی و متنی را از کسی دریافت کنی که هربار خواندنش او را به ذهنت می آورد...از اینکه چه حس خوبی دارد آرایش در هوای مورد علاقه ات...از اینکه چه حس خوبی دارد دنیای واقعی...
...و سرانجام بال هایم را گشودم...
ما را در سایت ...و سرانجام بال هایم را گشودم دنبال میکنید
برچسب: دنیای واقعی و مجازی, نویسنده: بازدید: 118